*خدایا آنکه در تنهاترین
تنهایی تنهای تنهایم گذاشت
تو در تنهاترین تنهاییش
تنهای تنهایش نزار
.
*به سراغ من اگر می آیی
نرم و آهسته قدم بردار
که مبادا ترک بردارد
چینی نازک تنهایی من
مرا نسبتی است با شمع دلسوز
که او شب سوزد من شب و روز.
.
*من ودل هم نفسیم با نفس خیال تو نفسم هم نفسم هر نفسم فدای تو.
.
.
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم خرداد ۱۳۹۶ ساعت 12:52 توسط فائزه
|
برچسب:
نویسنده: روژان رجبی
گرگ هر شب به شکار میرفت و بی انکه چیزی شکار کند بر میگشت شبی گرگ را ناراحت دیدند با لاشه یک اهو در دهان به گله امد گرگ های گله شاد از این شکار او پرسیدند چرا ناراحتی؟
گفت:شبی در سیاهی بیابان چشمانش را دیدم, دلم را ربود!!! هر شب به خواست پایم که نه به تمنای دلم می رفتم تا تماشایش کنم...امشب محو او بودم که شنیدم صدای سگان ولگرد را ,دویدم...دویدم زیر گلویش را گرفتم و دریدمش!!!
انچنان دوستش داشتم که ن
از پیرمردی پرسیدند:چرا ناراحتی؟
گفت:جاسیگاریم شکسته!
گفتند:مگر چقدر قیمت داشت؟
گفت:به قیمتش نیست تمام جوانیم را در ان سوزاندم
برچسب: اموز,
نویسنده: روژان رجبی
*یه قلم لطفا میخوام خودمو خط خطی کنم!!!
*دلم همانند اتوبوس های شهر شده غصه ها سوار می شوند فشرده روی هم و من راننده ام فریاد می زنم سوار نشوید جا نیست...*ابر بارنده به دریا می گفت:من نبارم تو کجا دریایی ؟در دلش خنده کنان دریا گفت:ای ابر بارنده تو خود از مایی.
*رویاهایم را امشب میگذارم دم در...بیچاره رفتگر
*به خدا گفتم بیا دنیارا قسمت کنیم ... اسمان واسه من ابرش مال تو دریا مال من موجاش مال تو ...گفت:ستاره چشمک میزنه , دوست ندارم به خورشید خیانت کنم.....
برچسب:
نویسنده: روژان رجبی